
به نام حق
درود بر بزرگ مرد كازرون!
دوست ارجمند جناب امامي عزيز:
سپاس از مهر پيوسته و جاودانه شما.
عزيز دلم: دنياي ما پر از طنز است!! نفس كشيدن، راه رفتن، گفتن، نوشتن و حتي گريستن!! اما واقعيت آن است كه گاه انسان از درد چنان ميپيچد كه شايد تنها راه درمان، لحظهاي تبسم و خنده بر واقعيتهاي روزگار غدار و كم لطف و زمانه بيوفا باشد.
به قول روحاني عزيز دوران قاجار، اشرفالدين حسيني:
اي نسيم از وضع تهران خنده ميگيرد مرا
صبح اندر سبزه ميدان خنده ميگيرد مرا
روز و شب با چشم گريان خنده ميگيرد مرا
به راستي كه زبان طنز، گوياي بسياري از دردهاست. اما طنزي كه اصول و ارزشها را نيازارد و در جهت پويايي همه جانبه و تحركبخش جامعهي انساني گام بردارد. وانگي، دوستان عزيز هم بايد بدانند كه طنز خود يكي از ابزار توسعه انديشه و به تبع آن بالنگي هر نظام اجتماعي است.
از طرفي، كافي است به همين چندين و چند ماه و يا سال حضور خستگيناپذير و مستمر شما در عرصهي كارزار علم و جهل، نيك نگريست، پس اگر صداقت پيشه باشد، بايد شما را شناخته و در برابر بزرگي، دانش و تواناييتان در پرورش انديشه و عشقورزي به كشور و مردم شهر و ديار عزيزمان كازرون فرهنگپرور سر فرود آورد. يقين دارم كه انجام كارهاي بزرگ، دشواريهايي را نيز همراه دارد. انسان اگر عاشق نباشد، شور معشوق و زيبايي احساس و تراوشات عقل را درك نميكند.
به قول شاعر عشق و اندوه، بابا طاهر عريان:
كسي كه عاشق است از جان نترسد
نه از كند و نه از زندان نترسد
تن عاشق مثال گرگ گشنه است
كه گرگ از هيهي چوپان نترسد
او، با دُر گفتههايش نهيب ميزند كه شايد بتوان پيكر عاشق را به گورستان سكوت رهنمون ساخت و زبان او را قفل و دستانش را از نوشتن بازداشت، اما هيچگاه نميتوان انديشه و آتش شعله كشيده درونش را حبس كرد و يا نابود. چه بسيارند گاليلههايي كه تنها نجواي صداقت به گوش زمين خواندند، و كسي فرياد را نفهميد. اما ديري نپاييد كه گرماي زمين، گدازههاي واقعيت را بر رخ آدميان، اين شرف يافتگان درگاه احديت بر كل كائنات و رها شدگان از ستم زمين ساخته و به يك كلام بندگان خدا،آتش آگاهي برفشاند و زنگار يخ از تن زدود.
سيد جليلالقدر:
اكنون شما فرزند خلف پيامبر اعظم (ص) با پندگيري از آموزههاي جد خيبر شكنت، بابي نوين پيش روي فرهيختگان شهر و ديارت گشودهايد. باشد كه ما قدر اين نعمت را دانسته و با شعور شورآفرين اين گذرگاه پر سنگلاخ، در حد بضاعت ياري رسان باشيم.
بدانيد: همچو مني هيچگاه در هيئت ناصحين درنخواهم آمد. زيرا خود را محتاج اندوختن بيشتر در محضر استادان ميدانم. چنانچه سخني هم در قالب كلمه بر لوح سپيد نگارش شود، همان سوختن پروانه به گرد شمع است و بس. مترلينگ را در پاسخ به اين پرسش كه روح چيست؟ دريابيم: اگر تو با همه پيشرفتهاي كنوني توانستي كالبد عريان را با تيغ حراحي بنماياني، آنگاه من هم هيئت روح را به تماشايت خواهم كشيد. پس انساني كه اندك شناختي از مرعيها دارد، چگونه ميتواند با كاوش سطحي، ناديدهها و ناشناختههاي درون را به حيطه ادراك درآورد. آنهم تنها با برداشت محدود خود. پس نبايد به ديگران برچسب عوامگرايي زد و و خود را بحرالعلوم پنداشت.
ما نه از روي خضوع چنين برتابيم و نه در نفي ديگران، كه خود را در اين قافيه ناچيز پنداريم. ما نه بر دانش سروران حسد ورزيم و نه بر تملق و خدمتگذاري صاحبمنصبان فخر فروشيم. نه بلند گوي كسي هستيم و نه وابسته به غير. خود هستيم و دانستههايي ناچيز. تنها پروردگار را ستوده و رخش بر دل آذين بنديم.
به زبان لسانالغيب:
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق
آنكه او عالم سر است بدين حال گواست
در پايان، ضمن پوزش مجدد از سروراني كه شايد از اين طنز كمي آزرده شده باشند، به پيشگاهشان سر تعظيم فرود آورده و ميگويم: تنها مقصود اين كوتهسخن همانا همدردي با شما و پاسداشت قلم و انديشه بود و لاغير. ضمن اينكه از همولايتي گرامي و قلم زن خوشفكر، جناب مسعودخان هوشمندي هم تشكر نموده و بابت گذري طنز آميز از مسير روستايشان (حاجي آباد غوري) پوزش ميطلبم.
"اميد به كازروني آباد و مردمي سرزنده و شاد"
+ نوشته شده توسط دکتر اسفنديار دشمن زياري در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت
|